همه نوع داستان
شروع کار
شنبه سی و یکم تیر 1391 ساعت 11:43 | نوشته ‌شده به دست مهدی قاسمی | ( )



سلام به شما دوستان عزیز

در این وبلاگ داستان های طنز ، داستان های عاشقانه ، داستان های تخیلی ، داستان ها و حکایت های کوتاه ، داستان های پند آموز ، داستان های قرآنی ، داستان های ادبی ، داستان های عجیب ولی واقعی و ... قرار میگیرد.

تاریخ شروع به کار وبلاگ : 31 تیر سال 91                                 91/4/31

----------------------------------------------------------------------------


----------------------------------------------------------------------------

توجه : لینک تمام وبلاگ ها از سایت برداشته شد به خاطر اینکه خیلیا تقریبا 30 در صد لینک وب منو برداشته بودن

دوستان لینک وب منو حذف کنن .

----------------------------------------------------------------------------

آدرس های وب داستان (ALL-STORY)


st0ry.ir

all-story.20r.ir

.all-story.orq.ir

.all-story.blogfa.com


چرچیل و راننده تاکسی
سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 ساعت 13:50 | نوشته ‌شده به دست مهدی قاسمی | ( )
چرچیل و راننده تاکسی

 

 

چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.

هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

بقیه داستان در ادامه مطلب ...

 

موضوعات مرتبط: داستان های طنز


زنم دست از سرم بر نمیداره! طنز
سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 ساعت 13:47 | نوشته ‌شده به دست مهدی قاسمی | ( )
زنم دست از سرم بر نمیداره! طنز

 

 

آقای دکتر پاک بهم ریختم..خیلی میترسم..زنم دست از سرم بر نمیداره..خدا بیامرز همش بخوابم میاد..میگه پس کی میخای به حرفت عمل کنی..یکسال گذشت!!..

بقیه داستان در ادامه مطلب ...

 

موضوعات مرتبط: داستان های طنز

برچسب‌ها: داستان زن

میمون و کلاه فروش *طنز*
سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 ساعت 13:45 | نوشته ‌شده به دست مهدی قاسمی | ( )
میمون و کلاه فروش

 

 

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمون ها هم کلاه ها را به طرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

بقیه داستان در ادامه مطلب ...

 

موضوعات مرتبط: داستان های طنز

برچسب‌ها: داستان میمون

4 دانشجو داستان طنز
سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 ساعت 13:41 | نوشته ‌شده به دست مهدی قاسمی | ( )
4 دانشجو داستان طنز

 

دانشجو

برترین ها: چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.

روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند.


بقیه داستان در ادامه مطلب ...

 

برچسب‌ها: داستان 4 دانشجو

 
دیگر موارد

دریافت کد آمارگیر سایت

شمارنده