X
تبلیغات
داستان ^_^

 
تاريخ : شنبه سی و یکم تیر 1391



سلام به شما دوستان عزیز

در این وبلاگ داستان های طنز ، داستان های عاشقانه ، داستان های تخیلی ، داستان ها و حکایت های کوتاه ، داستان های پند آموز ، داستان های قرآنی ، داستان های ادبی ، داستان های عجیب ولی واقعی و ... قرار میگیرد.

تاریخ شروع به کار وبلاگ : 31 تیر سال 91                                 91/4/31

----------------------------------------------------------------------------

دانلود المپیک 2012 لندن قسمتی که ایران وارد میشود .

 با لینک پیکو فایل و کیفیت اچ دی

----------------------------------------------------------------------------

توجه : لینک تمام وبلاگ ها از سایت برداشته شد به خاطر اینکه خیلیا تقریبا 30 در صد لینک وب منو برداشته بودن و دلیل اصلی هم سایت شدن و گرفتن تبلیغه

دوستان لینک وب منو حذف کنن .

----------------------------------------------------------------------------

آدرس های وب داستان (ALL-STORY)


st0ry.ir

all-story.20r.ir

.all-story.orq.ir

.all-story.blogfa.com




ارسال توسط مهدی قاسمی
 
تاريخ : سه شنبه دوازدهم فروردین 1393
ارسال توسط مهدی قاسمی
 
تاريخ : یکشنبه سیزدهم مرداد 1392

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد...

سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!


برچسب‌ها: ماجرای جراح و تعمیرکار

ارسال توسط مهدی قاسمی
 
تاريخ : شنبه دوازدهم مرداد 1392

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…


برچسب‌ها: ماجرای عشق واقعی

ادامه مطلب...
ارسال توسط مهدی قاسمی
 
تاريخ : جمعه یازدهم مرداد 1392
کیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم. با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.
برچسب‌ها: داستان زن بی وفا

ادامه مطلب...
ارسال توسط مهدی قاسمی
صفحات سايت